دیگرسو

ما خسته ایم
نویسنده : سعید - ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩
 

ما خسته ایم، زیرا دائم در حال متوقع بودن از هر چیز و هر کسیم

ما خسته ایم، زیرا دائم در حال مقایسه ایم

ما خسته ایم، زیرا دائم در حال ارزیابی هستیم

ما خسته ایم، زیرا دائم در حال داوری هستیم

ما خسته ایم، زیرا دائم نمی توانیم خدمت بی توقع به همنوعانمان کنیم

ما خسته ایم، زیرا دائم درگیر انبوهی از ملاحظات عقلانی و منطقی هستیم

ما خسته ایم، زیرا دائم روحمان در درون ما محبوس است

ما خسته ایم، زیرا دائم تنها چشمانمان وظیفه ی دیدن را بدوش می کشد

ما خسته ایم، زیرا دائم در خوابیم

ما خسته ایم، زیرا دائم مملو از تعاریف هستیم

ما خسته ایم، زیرا دائم با طبیعت و سخاوت هایش بیگانه ایم

ما خسته ایم، زیرا دائم از خویشتن خویش دورتر می شویم

ما خسته ایم، زیرا دائم در حسرت گذشته ی خویش غرق شده ایم

ما خسته ایم، زیرا دائم در آرزوی آینده ی خویش مات و مبهوتیم

ما خسته ایم، زیرا دائم از شادی ژرف برحذریم

ما خسته ایم، زیرا دائم در پنجه ی ترسهامان گرفتاریم

ما خسته ایم، زیرا دائم از تحول در درونمان گریزانیم

ما خسته ایم، زیرا دائم شادی و سرور را نمی دانیم

ما خسته ایم، زیرا دائم ازحقیقت می گریزیم

ما خسته ایم، زیرا دائم.....

ما خسته ایم، زیرا دائم "دروغیم"

 


 
comment نظرات ()
 
"سیاهی ابر"
نویسنده : سعید - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩
 


 

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
برآمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمده اند از راه
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون
دامان
 سیاهی گفت
 اینک من، بهین فرزند دریاها
شما را، ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کرد
 چه لذت  بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
 پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم کرد
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من
 زخورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت  را
نبینم ... وای ... این شاخک چه بی جان است و پژمرده
 سیاهی  با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا
زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را
 نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید
 مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر
نگه می کرد غار تیره  با خمیازه ی جاوید
 گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
 دیگر این
 همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد
ولی پیر
دروگر گفت  با لبخندی افسرده
فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد
 خروش رعد غوغا کرد، با فریاد غول آسا
 غریو از تشنگانم برخاست
 باران است ... هی ! باران
 پس از هرگز ... خدا را شکر ... چندان بد نشد آخر
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران
به زیر ناودانها تشنگان، با چهره های
 مات
فشرده
 بین کفها   کاسه های بی قراری را
تحمل کن پدر ... باید تحمل کرد
می دانم
 تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را
 ولی باران نیامده
 پس چرا باران نمی آید ؟
 نمی دانم ولی این ابر بارانیست ، می دانم
 ببار ای ابر بارانی ! ببار ای ابر بارانی
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم
شما را، ای گروه تشنگان ! سیراب خواهم کرد
صدای رعد آمد
 باز، با فریاد غول آسا
 ولی باران  نیامد
پس چرا
  باران نمی آید ؟
سر آمد روزها
  با تشنگی بر مردم صحرا
گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
 آیا این
 همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد ؟
 و آن پیر دروگر گفت  با لبخند زهر آگین
فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد

 

"مهدی اخوان ثالث"


 
comment نظرات ()
 
مفهوم زندگی چیست؟
نویسنده : سعید - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸
 

درود بر خواننده ی گرامی

زمان زیادی از آخرین مطلب ارائه شده گذشت، در رویارویی "سکوت" با تمام آنچه که " فریاد" نامیده اند هیچ ضرورتی دیده نشده است، پیروی از یک حس عمیق می تواند گاهی فریاد شود گاهی سکوت، گاهی در گفتن و گاهی تنها به نظاره نشستن.....

باری از اینها که بگذریم تعابیر بی شماری از مفهوم زندگی ارائه شده و هر کدام از دریچه و زاویه ی دیدی خاص زندگی را تشریح نموده، چه کسی می داند؟ شاید زندگی دربرگیرنده ی هرکدام از این تعابیر به تنهایی نبوده، شاید شامل تمام مفاهیمی است که در این تعبیرات بدان اشاره شده، به گمان شما آیا این ممکن نیست؟ اگر چنین باشد شاید بتوان گفت که زندگی مجموعه ای از اشک ها و لبخند هاست، مجوعه ای از شادی ها و غم ها، ترکیبی از شکست ها و پیروزی ها، داشتن ها و نداشتن ها و به عبارتی ساده فراز ها و فرودها، آیا می توان اینگونه به زندگی نگریست؟

اگر ممکن است پس تمام فرازهای بی فرود ناتوان از تجربه ی کامل تمامیت یک زندگیست، همینطور تمامی آنچه که همواره فرودی بی فراز در داوری انسان ها از زندگی خویش عنوان گردد. و اگر این نیز تعبیری پذیرفتنیست بایست که به تمام آنانی که زندگی را در مفهوم کامل خودش و در فراز ها و فرودها سپری می کنند تبریک گفت، چونکه ایشان در پرتو آگاهی از این معنی هرگز در فرود خویش نا امید نگشته و حتما در فراز خویش نیز بر توهم "ماندن" اصرار نخواهند ورزید، آنها شجاعانی پردل هستند که از میان دو تعبیر بزرگ و رایج از زندگی عبور کرده اند و بر بیکرانگی خویش آگاهند، مرزی نمی شناسند و در اقیانوس بیکران هستی گاهی بر فراز امواج خروشان و برخی اوقات در اعماق آن در حرکت و پویایی هستند.

آیا می توان گفت: " زندگی تنها پویاییست و بالندگی در فرازها و فرودها" با مسئولیتی که تمامش متوجه خود فرد است و نه هیچ کس دیگر؟  

به هر حال تمام این دسته بندی و گروه بندی های رایج در تعابیر و معانی ارائه شده از زندگی، چیزیست که تنها انسانها به دنبال آن هستند و نه جز ایشان، به عبارتی دیگر چنین به نظر می رسد که اگر زندگی قواعدی دارد این چیزیست ورای تمامی آنچه که محصول قدرت ذهن بشریست و یا داوری بر پایه ی نگرشهای گوناگون وی.

به تایید آن پیر فرزانه که دانست: " گل سرخ، گل سرخ است و خار، خار. نه خار بد است و نه گل سرخ خوب. اگر انسان از روی زمین محو می شد، گلهای سرخ آنجا خواهند بود و خارها آنجا خواهند بود، اما دیگر کسی نیست بگوید گلهای سرخ خوبند و خارها بد. این ذهن ماست که این ارزشها را خلق می کند."

 

شاد و بیدار

 


 
comment نظرات ()
 
تنها یک عبارت کوتاه
نویسنده : سعید - ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
 

تنها یک عبارت کوتاه می تواند تورا برهم کوفته و درهم شکند، تنها آنگاه که مفهومش همچون دشنه بر رنجگاهی ویژه از وجودت فشار آورده باشد. عبارت گرچه از واژه و واژه گرچه زبان عقل توست اما گاهی ترجیح می دهی که آن را تنها بگویی و نه آن که بشنوی، همان حکایت "زخم زبان" که کسی را تاب تحمل آن نیست چرا که معمولا همه ی آدمها رنجگاه ها و نقاط مسدود و درد آلود بسیاری را در خود جای می دهند.

پرسش این است که آیا این نیز می تواند نمادی از مفهوم همان "کوری" باشد که پیش تر بدان اشاره شد؟

شاید، اما بدون رسیدن به ژرفای این مفهوم که نمی توان از درک آن سخنی گفت مگر آنکه در یک پروسه ی تجربی رد آن را جست.

"دیدن بدون داوری" را تجربه کنیم تا  "بینایی" را تجربه کنیم...


 
comment نظرات ()
 
کوری را بهتر بشناسیم
نویسنده : سعید - ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸۸
 

درود بر همراهان

این بار برای گفتن آنچه می خواهم، از نویسنده چیره دست و توانمند"ژوزه ساراماگو" در اثر بیاد ماندنی و فوق العاده اش" کوری" یاری گرفته ام چراکه سالها قبل هنگام خواندن این کتاب راهنما، ژوزه به بهترین شکل ممکن با من ارتباط برقرار کرد و هماهنگی و تطبیق ایده ی وی با خود آگاهم را در تجربه ای کارآمد یافتم. گمان می کنم چنین باشد که این گزیده ها از تحلیل و متن کتاب کوری، دوستانم را به خواندن این اثر تاثیرگذار تشویق نماید:

«به مرد کوری بگویید آزاد هستی، دری را که از دنیای خارج جدایش می‌کند باز کنید، بار دیگر به او می‌گویید آزادی، برو، و او نمی‌رود، همانجا وسط جاده با سایر همراهانش ایستاده، می‌ترسند، نمی‌دانند کجا بروند، واقعیت اینست که زندگی در یک هزارتوی منطقی، که توصیف تیمارستان است، قابل قیاس نیست با قدم بیرون گذاشتن از آن بدون مدد یک دست راهنما یا قلادهٔ یک سگ راهنما برای ورود به هزارتوی شهری آشوب زده که حافظه نیز در آن به هیچ دردی نمی‌خورد، چون حافظه قادر است یادآور تصاویر محله‌ها شود، نه راه‌های رسیدن به آنها.»

 

*کوری واگیر دار نیست، مرگ هم همین طور با این همه، همه می میرند

* ترس آدم را کور می کند ما همان لحظه ئی که کور شدیم، کور بودیم، ترس ما را کور کرده است و همین ترس ما را کور نگه می دارد.

*وقتی دل و روده آدم درست کار می کند، هرکس می تواند نظر بدهد، بحث کند و فلسفه ببافد که رابطه مستقیمی بین چشم و احساسات هست یا این که حس مسئولیت پی آمد طبیعی بینائی است، اما وقتی به فشار می افتیم و درد توی دل مان می پیچد، آن وقت جنبه های حیوانی سرشت مان آشکارتر می شود.

* تنها معجزه ئی که می توانیم بکنیم زندگی کردن است و حفظ بار شکننده زندگی از امروز تا روز دیگر، مثل این که کور باشد و نداند که به کجا می رود. شاید همین طور باشد، شاید واقعاً نداند، شاید این زندگی در دست های ما قرار گرفته شاید این طور بوده و بعد از آن به ما آگاهی بخشیده که ما به آن شکل داده ایم.

 

 

 

 

"ساراماگو تأکید بر این حقیقت دارد که اعمال انسانی در « موقعیت» معنا می‌شود و ملاک مطلقی برای قضاوت وجود ندارد، زیرا موقعیت انسان ثابت نیست و در تحول دائمی است. در یک کلام ساده، دغدغة عمدة ذهن ساراماگو در این رمان فلسفی مسئله سرگشتگی انسان معاصر یا « انسان در موقعیت» است که از خلال ابعاد و لایه های مختلف و واکنشهای آنان بررسی می شود.

کوری مورد نظر ساراماگو کوری معنوی است. سازماندهی و قانونمندی و رفتار عاقلانه، خود به نوعی آغاز بینایی است. ساراماگو کلام پیچیده و چند پهلویش را در دهان تک تک شخصیتهای کتاب و مخصوصاض در پایان در دهان زن دکتر گذاشته است:« چرا ما کور شدیم، نمی دانم ،شاید روزی بفهمیم ، می‌خواهی عقیدة مرا بدانی ، بله ، بگو ، فکر نمی‌کنم ما کور شدیم ، فکر می‌کنم ما کور هستیم، کور اما بینا، کورهایی که می‌توانند ببینند اما نمی‌بینند.»"


 
comment نظرات ()
 
باز هم نشانه ها
نویسنده : سعید - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ تیر ۱۳۸۸
 


 
comment نظرات ()
 
به پاس مهر
نویسنده : سعید - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

عنقا (سیمرغ)

پرنده ای شکاری با دوازده پر بلند در دمش، با رنگهای متنوع که دائم تغییر می کند.

چه بسیار صیادان که صدایش را شنیده اند و بدنبال صدا رفتند تا او را صید کنند اما هرگز بازنگشتند.

عنقا در سرزمینی دور و در دو قله ی قاف و کاف آشیان دارد.

او که مرغی معمولی بود توسط سلطان کوهستان و دشت، صید و به کوهستان برده شد.

ابتدا سلطان کلاهی بر سرش نهاد تا چشمش نبیند، بعد پای او را به خویش بست، دوازده بار سر مرغ را برید اما مرغ هر بار شکلی بود تا اینکه عنقا از میان برآمد و سلطان از آنروز ناپدید گشت .

گویند او را بلعید و معلوم نیست که عنقا سلطان گشت یا سلطان عنقا.

عنقا یا مرغ خورشید یا آتش در نیمه های شب به پرواز در میآید، صید خود را که از پیش نشان گذارده به منقار گرفته و می برد.

پرنده ی خورشید یکی مثل خود را تربیت و آماده دارد تا روزی که او به سمت خورشید اوج گرفت و پرواز کرد، آن یک جایگزین گردد.

******

یا هو مدد، الله مدد، ای یار من، دلبر  من، شاه من، عیار  من
شب چراغ و رهنمای جان من، جان جانم، جان من، جانان من
این تن  محبوس من در غربت است ، دست و پایی می زند، در ظلمت است
من زغمگینی تو لب بسته ام، نغمه ها را در دلم بشکسته ام
اشک بوس مقدم راه توام،  بی قرارم بی قرار،  آن توام
جمله هستی درین افلاک پیر،  در سماع اند همچو من در ذات پیر
من به تو مجنون و تو لیلی به من، عشق من، لیلی من ،لیلی من
عشق را شرحی نبود و نسیت شرح ،عشق را لایق شدن بی شرح  شرح
هرکه مستغرق شود در ذات عشق،  عشق گردد عشق گردد پیر عشق
تا ندانی رمز این نقش و نگار،  تو ندانی رمز" انا الحق" به  دار
این همه خلقی که در کثرت بوند، می توانند جملگی عنقا   شوند
مرغ هایی که به خود بالندمی ،عاقبت از حلقه اش می رندمی

مرغ حق بودن ز انوار  وی است ،کوشش از تو جذبه از سوی وی است
تا نگیری خاطرت را تنگ تنگ،   نور او بر دل نشیند رنگ به رنگ

******

اشاره :

در مدتی که بنا بر احوالی و به رغم حضور پیوسته ام در بین رهنوردان، از نگارش حذر می نمایم ، همواره مورد لطف دوستان بوده و سپاسگزار الطاف ایشان.

مطلب ارائه شده تنها بر پایه ی قدردانی از همه ی این عزیزان تقدیم و درباره ی سروده ی اخیر گرچه همواره معانی و مفاهیم و پیام اصلی برایم دارای اهمیت بیشتری بوده اما چنانچه سراینده ی این سروده را می شناسید مرا هم با ایشان آشنا کنید.

شاد و بیدار

 


 
comment نظرات ()
 
آن میمون مرده است
نویسنده : سعید - ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸
 

"باگوان عزیز: یک پرستار که در بیمارستان با کودکان فلج و عقب مانده کار می کند، مورد زیر را برایم گفت:

در آنجا یک پسر کوچک حدود چهار ساله بود که همیشه در تخت بود. تختش نه فقط میله های عمودی داشت، بلکه در سقف آن نیز میله های آهنی کارگذاشته بودند  مانند یک قفس. او نسبت به سن خودش بسیار کوچک بود و نمی توانست حرف بزند، راه برود و یا حتی بایستد. پوست روشنی داشت و تمام بدنش پر از موهای بلند به رنگ قهوه ای تیره بود و همیشه از دست ها وپاهایش از سقف آن قفس آویزان بود و صداهایی شبیه میمون در می آورد...


 
ادامه مطلب...
comment نظرات ()